![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
زن نامهای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود میگذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.
«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا میشکند.» زن توپ را از دختر نه سالهاش گرفت. دوباره نامهای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانهی ديگری بود. «بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من میتوانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا میشکند.» زن به جای کفش، صندلهای نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود. يک بار ديگر نامهای از طرف شوهر آمد. فاصلهاش با نامهی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد. «اجازه نده بچه از کاسهی چينی غذا بخورد. میتوانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا میشکند.» زن با قاشق چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه سالهگیاش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسهی آشپزخانه کاسهی چينیاش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسهی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟ «مامان، مامان، مامان!» دختر شيونکنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن! هم چون پژواکی از آن صدا، نامهی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پستخانهيی دور و جديد. «هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همينطور پنجرهها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد. «هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همانطور که نجوا میکرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچکدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آنها حتا به کوچکترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند. و عجيب اينجاست که شوهر زن هم کنار آنها دراز کشيد و مرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:40 توسط فرشته |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:36 توسط فرشته |
|
|
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن سخن ها دارند برای گفتن غزل ها دارند برای از تو سرودن و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن کاش می دانستی که من تو را دوست دارم کاش می دانستی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:4 توسط فرشته |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط فرشته |
|
|
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:36 توسط فرشته |
|
|
زندگی زیباست نه به زیبایی عشق... عشق تلخ است نه به تلخیی جدایی... جدای سخت است نه به سختیی انتظار... امان از این انتظار آخه تا کی انتظار...؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:27 توسط فرشته |
|
|
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:49 توسط فرشته |
|
|
هر کدام از ما چون فرشته اي با يک بال است . و تنها زماني قادر به پرواز خواهيم بود که در آغوش هم باشيم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:48 توسط فرشته |
|
|
یادمان باشد از امروز خطائی نكنیم.............................. گرچه در خود شكستیم،صدائی نكنیم............................. یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند............................. ***طلب عشق ز هر بی سر و پائی نكنیم*** ای دوست به پای هر گلی خار مشو با هر كه دم از عشق بزد یار مشو |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:46 توسط فرشته |
|
|
خدايا به داده هايت شکر . به نداده هايت شکر . به گرفته هايت شکر . چون داده هايت نعمت . نداده هايت حکمت . وگرفتنه هايت امتحان است *** بدان که بزرگي و بزرگي تو از خداست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:46 توسط فرشته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 |
|
RSS
|